میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

روزهای رنگارنگ سبحان

سلام قلب من این روزا از شیطنتهات هرچی بگم کم گفتم . پاهام درد گرفت بس که دور تا دور خونه دنبالت دویدم که لباس تنت کنم جونم در میره تا حاضرت کنم و بریم بیرون . مکافاتی دارم باهات وقتی می برمت دستشویی و بعدش میخوام شلوارت رو پات کنم یعنی نفسم بند میاد بس که دنبالت می دوئم . تو همه کارا دخالت میکنی از کارهای مهندسی گرفته تا آشپزی و خونه داری جدیدا هم دوره پوشک کردن عروسکهات رو زیر نظر مامانی میگذرونی . بعضی اوقات با قلدری حرف میزنی که بیا به دیدن وقتی چیزی ازم میخوای میگی بده و وقتی حواسم نیست میگی بهت میگم بده فهمیدی !!!!! مربی مهدت عوض شده و شما رو بردن تو کلاس 3 تا 4 ساله ها اولها یکم اذیت میکردی و نمی رفتی چون به مینا جو...
17 آذر 1392

اندر احوالات پسر ناز ما

سلام نفس مامان نمیدونم از کجا شروع کنم نمی تونم بگم مطلقا خوبی یا مطلقا بدی . یه سری خوبی ها و یه سری بدیهایی داری که ترجیح میدم خوبیهات رو پر رنگ تر کنم . خوبی به خاطر اینکه من رو صبحها موقع رفتن به مهد اذیت نمیکنی . دلرحم و مهربونی به خاطر اینکه وقتی من دلم گرفته و ناراحتم مث پیشی ها خودت رو به من می مالی و تا من رو خوشحال نکنی دست بر دار نیستی . خوبی به خاطر اینکه تو آوردن وسایل سفره کمکم میکنی و هر چی بهت میگم به حرفم گوش میدی . باهوشی چون هر شعری رو که برات چند بار بخونم یاد میگیری . اما گاهی نق نقو میشی ، بچه ها رو هول میدی ، بهونه میگیری و رو اعصاب ما راه میری . سوای مورد آخر پسر واقعا خوبی هستی به قول خودت وقتی ک...
16 آبان 1392

دنیای سبحان من

سلام نازگل من ، سلام خوشگل من اینروزا نمیدونم از آقا بودنت بگم یا از شیطنتهات . باید بگم آقایی چون از پروژه پوشک با سربلندی و موفقیت فارغ شدی همیشه وقتی دستشویی داری سریع میگی حتی نیمه شب هم بیدار میشی میگی مامان جیش دارم و اصلا جات رو خیس نمیکنی . آفرین نفس من . آقایی به خاطر اینکه صبحها بدون هیچ بهونه گیری بیدار میشی شیرت رو میخوری و با هم میریم بیرون شما بدون هیچ ناراحتی میری مهد و من میرم سرکار و موقعیت رو درک میکنی . اینقدر مهد رو دوست داری که وقتی اذیتم میکنی بزرگترین تهدید برات اینه که بگم دیگه نمی برمت مهد اونوقته که سریع میگی بشید ( ببخشید ) اسم و فامیل خودت ، بابایی و من و حتی مامان جون و آقاجون رو یاد داری حتی آدرس خون...
21 مهر 1392

اندر احوالات سبحان و مهدکودک

سلام نفس من  جونم برات بگه که شما به مهد خیلی علاقه داری به طوریکه از خواب که بیدار میشی میگی بریم پیش میناجون (مربیت) و بدون هیچ بهونه گیری حاضر میشی و وقتی میریم مهد میری بغل میناجون و برای من بوس میفرستی و میگی مامان برو زود بیا . دیروز هم با همون لحن بچگانه گفتی مامانی من میرم مهد مامانی بره سرکار زود بیاد دنبالم . اسم دوستات رو یاد داری و با محیط کاملا آشنا شدی به طوریکه به محض اومدن تو خونه از مهد میگی که چکار کردی و چی خوردی و دوستات چیکار کردن و غیره حتی به جزئی ترین چیزها دقت داری که مثلا امیرمحمد و متین پوشک دارن جیششون رو نمیگن . اسامی امامها رو تا امام ششم یاد گرفتی و قشنگ میگی . تو دفترچه هفتگیت نوشته که آموز...
11 مهر 1392

سبحان به مهد میرود

سلام پسر عزیزم   قربون قدوبالات برم من بس که شما عزیزی . با سه روز تاخیر اومدم برات بنویسم سه روزه که میری مهد کودک ، جونم برات بگه از روز اولی که صبح بیدارت کردم اول که بهونه بابا رو گرفتی و وقتی بهت گفتم از امروز بابا میره سرکار منم باید برم و شما باید بری مهد بدون هیچ بهونه گیری حاضر شدی فقط تنها مشکلت با فرم مهدت بود که دوستش نداشتی و میگفتی داغه (منظورت این بود که گرمه ) چون به شلوارک و نیم آستین عادت کردی نمی پوشیدیش اما بدون اینکه منو اذیت کنی زودی حاضر شدی و با هم رفتیم مهد  وقتی رفتیم اونجا تا نیم ساعت خودم بودم و شما با دیدن بچه هایی که گریه میکنن با تعجب محیط رو برانداز میکردی اما یکم که با مربیت آشنا شدی من ...
4 مهر 1392

خبرای جدید

سلام نازدردونه من چند روز پیش بهمراه بابایی رفتیم مهدکودک و ثبت نامت کردیم و طبق معمول دفعه قبل با یک بدبختی از مهد آوردیمت بیرون اینقدر گریه کردی و گفتی نه نریم مهد میخوام که نگو  !!! مهد رو خیلی دوست داری امیدوارم تا آخر هم همینجوری باشی . پروژه پوشک هم تقریبا بدک نبوده و موفق شدیم تا اینجا فقط یه مشکلی که هست بیرون از خونه و تو جاهای دیگه جیشت رو میگی اما تو خونه خودمون یه دم میگی یه دم وقتی جیش میکنی میگی جیش کردم . عادات بدی که تازگی داری اینه که همه چیز رو پرت میکنی و بچه های کوچیکتر از خودت رو هل میدی و میندازی که من دق کردم و تو از این کارات دست برنداشتی هنوز . جدیدا چند تا فحشم یاد گرفتی که بهتره تو وبت درج نشه فقط امید...
17 شهريور 1392

سبحان آقا میشود

سلام فرشته کوچولوی من چند روز پیش بعد از اینکه کلی مراقبت بهداشتت عقب افتاده بود رفتیم بهداشت واسه کنترل دو سالگی که شما هی با کنجکاوی می پرسیدی اینجا کجاست ؟ این کیه ؟ اون چیه ؟ و کلی سوال گوناگون قدت 60 سانت بود و وزنت 13 کیلو و خانوم بهداشت هم کلی راضی بود و میگفت هم قدش خوبه هم وزنش اما شما از همه بیشتر حواست به در و دیوار مرکز بود . چند روزی میشه که با هم رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم برعکس تصورات من که فکر میکردم همکاری نمیکنی اما چنان ژست میگرفتی و برا دوربین می خندیدی که نگو و نپرس . دو تا عکس شیک ازت گرفتیم که به محض تحویل گرفتن تو وبت میذارمشون و 6 تا سه در چهار واسه دفترچه بیمه ات آخه پسرم دیگه بزرگ شده و دفترچه اش باید عکس...
5 شهريور 1392

مامانی و خبرای جدید

سلام به روی ماه گل پسر نازم نازدردونه من اول از همه باید بگم مبارکه مبارک !!!! چرا ؟؟؟ واسه در اومدن دندون های نیش 13 و 14 و 15 و 16 ات که به طور همزمان با هم دراومدن . این روزا اینقدر کارای بامزه میکنی که حسابش به کل از دست مامی در رفته ولی سعی میکنم تا جایی که یادم بیاد برات بنویسم . اول از همه باید بگم دایره لغاتت به طرز چشمگیری پیشرفت کرده کلمات جالبی رو هم که میگی عبارتند از : خومزه (خوشمزه)                  خوشله (خوشگله)                  &...
28 مرداد 1392

تولد دو سالگی نازگلم

سلام قلب و نفس من   بله تولد نازگلم چند روز زودتر برگزار شد به دلیل اینکه تولد شما تو ماه رمضون می افتاد و هفته آینده هم مامانی امتحان داره پس به تصویب رسید و تولد پسری دیشب برگزار شد . هوووورا    تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی   امسال هم مث پارسال تولد شلوغ شده بود همه اومده بودن . اول از همه بگم از پذیرایی که با شربت و میوه و شیرینی و ژله شروع شد و با کیک خوشمزه تولد و شام که سالاد الویه بود به پایان رسید . این هم عکس کیک تولد دوسالگی نفسم               برات ب...
7 تير 1392

شیرین زبونیهای گل پسرم

سلام امید زندگی من   اینقدر شیرین زبون شدی که دوست دارم درسته قورتت بدم . یه حرفایی میزنی که ما رو حیرت برمیداره . دیروز برا گوشی بابایی اس ام اس اومد و من و بابایی حواسمون پرت بود که یهو شما گفتی : گوشی بابایی امس (اس ام اس ) و من و بابا رو حیرت زده کردی .   چند روز پیش هم رفتیم بیرون و همینجور که تو خیابونها دور میزدیم شما یه ماشین مث ماشین بابا نشونمون دادی و گفتی مث ماشین بابایی ! و وقتی که من ازت پرسیدم ماشین بابایی چیه ؟ شما هم در جوابم گفتی : پیاید ( پراید ) و همچنین متذکر شدی که ماشین دایی سعید و آقاجون هم پرایده .   هر وقت من پیش بابایی میشینم شما زود میای میگی : پاشو بابایی منه ؟؟؟!!!! و من میگم :...
31 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد